عر فراق امام زمان (عج) _ مصطفی صابر خراسانی

نکند منتظر مردن مایی، آقا؟

منتظرهات بمیرند، میایی آقا؟

ادامه نوشته

شعر فراق امام زمان (عج)


مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سرت وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

شعر فراق امام زمان (عج)


چه وقتها كه برايت دعا نكرده دلم

چه نذرها كه برای شما نكرده دلم

چقدر نام مرا در نوافلت بردی

ولی به هيچ كدام اعتنا نكرده دلم

عجيب نيست دلم را گناه پرُ كرده است

دری به سمت مناجات وا نكرده دلم

مسافر سحر جاده های سجاده

بگیر دست مرا تا خدا نکرده دلم

نيفتد از قلم رو به آسمانی ها

به جرم كفش سلوكی كه پا نكرده دلم

درست ياد ندارم كه چندمين روز است

كه حقِ چشم خودم را ادا نكرده دلم

شعر فراق امام زمان (عج) _ غلامرضا سازگار


طالبِ خونِ خدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

يابنَ مِصباح الهُدي، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

چه شود با تو كنم گريه سرِ قبرِ حسين

در مزار شهدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

همه دم ناله ي من أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِياست

مي زنم تو را صدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

مي زند تو را صدا از سرِ نيزه ها هنوز

سرِ از بدن جدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

چه شود ببينمت كنارِ بين الحرمين

سر و جان كنم فدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

چه شود از گُلِ رويت بدهي يك صدقه

سرِ راهي به گدا، مَتى تَرانا وَ نَراكَ

شعر فراق امام زمان (عج)


من در پناهِ چَشمهايت سرفرازم

 از اين كه آقاي مني بر خود بنازم

شد خاكساري حريمت آبرويم

خاكِ كف پاي تو شد مُهرِ نمازم

محرابِ قلبم طاقِ ابروي تو باشد

چَشم انتظارت رو به صحراي حجازم

خانه خرابم كرد اين طوفانِ نفسم

بايد حريمِ تازه اي در دل بسازم

خواهم ز حق بين دعاي عهد هر صبح

اين جانِ ناقابل به راه تو ببازم

از داغِ آن سيليِ ناحقِ مدينه

آتش گرفته سينه در سوز و گدازم

زهرا صدا مي زد ميانِ دود و آتش

اَينَ غياث المنتظر؟ اي چاره سازم

شعر فراق امام زمان (عج)

از بس که از فراق تو دل نوحه گر شده

 روزم به شام قربت و غم تیره تر شده

آزرده گشت خاطرت از کرده های من

 آقا ببخش نوکرتان دَردِسَر شده

تنها خودت برای ظهورت دعا کنی

وقتی دعای من ز گنه بی اثر شده

از شام هجر یار بسی توشه می برد

 آنکس که اهل ذکر و دعای سحر شده

بودم مریض و روضه ی تو شد دوای من

حالم به لطفتان چقدر خوب تر شده

رفت از نظر محرّم و آقا نیامدی

 حالا بیا که آخرِ ماه صفر شده

بعد از دو ماه گریه به غم های کربلا

حالا زمان ندبه به داغی دِگر شده

یَثرب برای فاطمه نقشه کشیده است

 یَثرب چقدر بعدِ نبی خیره سر شده

باید که بعد از این به غم مادرت گریست

 فصل شروع ماتم خیرُالبشر شده

از شعله های پشتِ در خانه ی علی است

گر آتشی به کرب و بلا شعله ور شده

آن روز اگر به صورت مادر نمی زدند

 لطمه دگر به چهره ی دختر نمی زدند

شعر فراق امام زمان (عج) _

جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو

بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو

بسکه هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد

دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو

تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا

هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو
چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من

راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو

سالها می شود از خویش سؤالی دارم

من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو

با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم

من از این زندگیم سود نبردم بی تو

گذری کن به مزارم به خدا محتاجم

من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو

شعر مدح حضرت زهرا (س)


حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

شعر مدح حضرت زهرا (س)


ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم

خاكيم ولى از خاك نجف روضه سرشتيم

 گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور

گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم

 ما مزرعه ي گريه ي شبهاى على‏ايم

او آب به ما داد و كنون حاصل كشتيم

 در عمر كم خويش فقط اشك فشانديم

يعنى كه در اين باديه جز نور نگشتيم

 برما حرجى نيست اگر باده كشيديم

آن را كه در اين مدرسه گفتند نوشتيم

انگشتر حضرت زهرا (س)

انگشتر حضرت زهرا (س)

حضرت زهرا(س)از رسول خدا (ص)انگشتری طلب نمود.پیامبر به آن حضرت فرمود:آیا مایلی چیزی بهتر ازآنچه می خواهی به تو تعلیم دهم؟هرگاه نماز شب به جای آوردی،از خدای عزّوجلّ بخواه تا انگشتری به تو عطانماید.فاطمه(س)طبق فرموده پیامبر دعاکردوبه او ندا رسید که آنچه خواستی در زیر جانمازتو حاضر است.هنگامی که فاطمه (س)جانماز را کنار زد،با انگشتریاقوت بسیارگرانبهایی مواجهه گردید وبا خوشحالی،آن را به دست کرده.همان شب فاطمه(س)خواب دید که در بهشت به سر میبرد ودرمیان قصر های بهشت،سه قصر بی نظیر مشاهده نمود وپرسید :این قصرها متعلق به کیست؟گفتند:متعلق به فاطمه(س) است.وسپس وارد یکی از آن قصرهاشد ودر آنجا تختی رادید که دارای سه پایه بوده وکمی مایل شده بود.پرسیدن:چرا این تخت سه پایه دارد؟گفتند:
صاحب آن از خدا انگشتری خواست.پس یک پایه از آن را درآورده واز آن انگشتری ساختند.وتخت بر سه پایه باقی ماند.هنگام صبح فاطمه(س) نزد پدر رفته ورویای خود راشرح داد.پیامبر (ص) فرمود:ای خاندان عبالمطلب!

لَیسَ لَکُمُ الدُّنیَا إنَّمَا لَکُمُ الاخِرَةُ وَمَیعَادُکُمُ الجَنَّةُ مَا تَصنَعُونَ بِالدُّنیَا زَائِلَةٌ غَرَّارَةٍ

دنیا برای شما نیست.به درستی که آخرت برای شماست و وعده گاه شما بهشت است.دنیا را برای چه میخواهید در حالی که زوال پذیر و فریبنده است.در ادامه پیامبر از فاطمه(س) خواست که آن انگشتر را زیر جانماز خود قرار دهد.فاطمه چنان کرد و هنگامی که خوابید،دید که در بهشت وارد آن قصر گردیده و مشاهده نمود که آن تخت چهار پایه دارد.از علت آن پرسید.گفتند چون انگشتر بر گردانده شده،لذا این تخت نیز به صورت اولیه اش باز گردید.

شعر مدح حضرت زهرا (س) _


در هوایت جبرئیلی هم پر آوردن کم است

وقت مدح تو هزاران من در آوردن کم است

آسمان کاغذ شود، خلقت قلم در وصف تو

هفت اقیانوس را هم جوهر آوردن کم است

آن چنان ظرفیتی در خانه ی تو ریخته

که صد و ده کعبه هم از آن در آوردن کم است

دختر پیغمبر ما یازده نور آفرید

پس که گفته، ای خدیجه دختر آوردن کم است !

در مصاف دست تو وقتی به میدان رو کند

چند صد تا قلعه همچون خیبر آوردن کم است

تا زمانی که کمربند علی در دست توست

لشکری را هم به جنگ حیدر آوردن کم است

شأن نام نوکرت بالاتر از این حرف هاست

از سلیمانی همین جا سر درآوردن کم است

مادران سینه زن هایت همه قربان تو

مادر خوبم به پای تو سرآوردن کم است

ریشه های چادرت را زود دنبالم فرست

تاب یا طاقت میان محشر آوردن کم است

در حسینیه میان روضه یادم داده اند

روز و شب سجده به پای مادر آوردن کم است

شعر مدح حضرت زهرا (س) _ جواد پرچمی


وصله های چادرش دیروز زحمت داشته

تا برای روضه ها امروز پرچم ساخته

روز محشر ریشه های چادری که سوخته

مایه ی آسایش ما را فراهم ساخته

شعر مدح حضرت ام البنین (س) _ علی اکبر لطیفیان


گفتم مرا زنجیر این خانه نمایید

کلب نگهبانِ در این خانه کم داشت

جانها فدای آستان بانویی که

یک سایبان و چند سقاخانه کم داشت

شعر مدح حضرت زهرا (س) _ علی اکبر لطیفیان


یا زهرا (س)

هر که با زهراست احساس سخاوت می کند

« مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند»

 دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است

هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند

 حضرت جبریل یک جلوه است ، ذاتا وحی را....

....فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند

 فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند

در میان خانه اش وقتی عبادت می کند

 مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی !!!

کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟!

 هرچه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است

آینه از شان همتایش حکایت می کند

 روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است

مرتضی می ایستد ، زهرا قیامت می کند

رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است

رشته ای از چادرش ؟!....آری... شفاعت می کند