لینک

با عرض سلام خدمت شما عزیزان

وبلاگ جدید هیئت ثامن الائمه تهران راه اندازی شد.

خوشحال میشیم اونجا هم در خدمتتون باشیم و بهتون خدمت کنیم

http://samenetehran.blogfa.com/

یا علی

مولا علیست

غريب هستي و جز خون تو گواهي نيست
كه از قبيله جُوني و كم گناهي نيست
.
به جرم عشق،به جرم محبت مولا
تو را درست گرفتند،اشتباهي نيست
.
پي تهيه حلواي نقد پاريس اند
كسي به فكر تو اصلاً در اين نواحي نيست
.
تو اتكا به كسي جز خدا نخواهي كرد
كه لطف"شيخ عجم"گاه هست و گاهي نيست
.
بگو به يوسف ما كه برادري با سگ
به جز فتادن از چاله اي به چاهي نيست
.
كدام باد تواند تو را تكان بدهد
كه گفته است كه اين كوه غير كاهي نيست
.
چهار اسماعيلت ذبيح عشق شدند
خوشا دلت، دل بي داغ"قتلگاهي"نيست
.
به روسياهي من،نيست روسپيدي اگر
به رو سپيدي تو هيچ رو سياهي نيست
.
قسم به خانه ويران تو كه در محشر
به جز نگاه علي هيچ سرپناهي نيست
.
بلندشو...نفست گرم...شيخ ابراهيم...
بگوعلي كه جز اين راه هيچ راهي نيست

پیام


نزدیک ایام فاطمیه سلام الله شدیم

انشاالله که فاطمیه ی امسال پر شور تر از سال های پیش برگزار شود.با این که ایام شهادت خانوم مصادف است با تعطیلات نوروز ولی ما سیاه پوشان عزای مادرمان هستیم و به جای سفر و خوش گذرانی به سوگ مادر جوانمان مینشینیم.

دوستان مراقب باشید دشمن های شیعه منتظر کوچکترین لغزش از ما هستند.

مراقب باشید عزای مادرمان کم رنگ نشود.

این پست را در سایت ها و وبلاگ های خودتان قرار دهید تا منتظرین حضرت مراقب اطراف خود باشند

یا علی

التماس دعا

شعر مرثیه حضرت زهرا (س)


قامت اقتدار باید بود

شیر، شیر شكار باید بود

پای این ساحل پر از امواج

صخره‌ای استوار باید بود

بر سر سنگریزه پا بگذار

رود نه، آبشار باید بود

پشت بر پشت، تكیه‌گاه هم

دو سر ذوالفقار باید بود

الغرض حرف‌های ما این است:

آه ، زهرا تبار باید بود

مثل خورشید، سیره زهراست

كه ولایتمدار باید بود

جز در این جادّه قدم مگذار

هرچه داری بیار كم مگذار

ای مدینه بیا به سر بزنیم

ناله از آتش جگر بزنیم

پیش پرهای سرخ پروانه

تا دم صبح بال و پر بزنیم

لااقل ما به جای مردم شهر

به عیادت رویم و سر بزنیم

یاد پهلوی مادر گل‌ها

خم شده دست بر كمر بزنیم

نفسش در شماره افتاده

سر به بیمار محتضر بزنیم

روضه‌های نگفته را گوییم

ضجه‌ها را بلندتر بزنیم

وای بر من! بهار را كشتند

مادری باردار را كشتند

كوهی از غم به شانه‌ها مانده

غرق خون چشم كربلا مانده

هق‌هق و گریه‌های بی‌نفس است

پشت این بغض‌ها صدا مانده

پای چشمان مادری چندی‌ست

نقش یك زخم بی‌حیا مانده

چادری كه مدینه روشن كرد

روی آن جای رد پا مانده

زخم بر روی زخم افتاده

رد خونی به كوچه‌ها مانده

خسته را، بی‌پناه را كشتند

مادری پابه‌ماه را كشتند

رعشه در دست و پای بانو بود

لرزه‌ای در صدای بانو بود

دختری چادرش به سر كرده

كه پس از این به جای بانو بود

سرفه فرصت نداد بر مادر

نوبت لای‌لای بانو بود

سه كفن روی دست‌هایش داشت

یكی از آن برای بانو بود

و لباسی كه دوخته اما

شاهد زخم‌های بانو بود

پس از آن یاحسین می‌گفت و

روضه‌خوان عزای بانو بود

خیس در تن از روضه‌های خویشتن است

وای بر من! حسین بی‌كفن است

مرد تنهای قله‌های بلند

مرد سجاده، مرد بی‌مانند

آن كه در شهر شوكت و همت

سكه‌ها را به نام او زده‌اند

آن كه مدحش خود خدا می‌گفت

لحظه‌هایی كه تیر می‌افكند

ذوالفقارش اگر كه می‌چرخید

می‌گشود از سپاه بند از بند

میل اگر داشت با در خیبر

قلعه را هم ز جای خود می‌كند

حال، شرمنده آب می‌ریزد

روی یاسش گلاب می‌ریزد

شب رسیده، زمان باران است

آتشی در دل نیستان است

شهر خوابند و خانه‌ای بیدار

خانه‌ای در هجوم طوفان است

كودكانی كنار یك تابوت

روی سنگی تنی كه بی‌جان است

كودكانی فشرده در بر هم

چهره‌هایی كه زرد و گریان است

ناله‌ها بین سینه‌ها مانده

آستین‌ها میان دندان است

چند وقتی است مانده بی شانه

گیسوانی اگر پریشان است

چشم‌ها وقت گریه می‌سوزند

سمت مادر نگاه می‌دوزند

زهراست یادگاری نور خدای من-حضرت زهرا(س)

 

 زهراست یادگاری نور خدای من

خورشید صبح و ظهر و غروب سرای من

 

پرواز می کنیم از این خانه تا خدا

من با دعای فاطمه او با دعای من

 

ما نور واحدیم، نه فرقی نمی کند

من جای او بتابم و یا او به جای من

 

مست تجلیات خداوندی همیم

من با خدای اویم و او با خدای من

 

یک طور حرف می زند انگار بوده است

در ابتدای خلقت و در ابتدای من

 

دنیا! تمام آن چه که داری برای تو

یک تار موی خاکی زهرا برای من

 

کاری که کرد فاطمه کار امام بود

زهراست پس علیّ من و مرتضی من

 

ما یک سپر برای جهازش فروختیم

چیزی نبود تا که بمیرد به پای من

 

هر شب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است

از من مگیر دل خوشی ام را خدای من

يا على

طرف میگه ماکلی بااهل بدعت(سنت)اشتراک داریم،قبله مشترک کتاب مشترک پیامبرمشترک...پس ماباهاشون برادریم!!!حالا مسئله کوچیکی مثل ولایت امیرالمومنین که نبایدباعث اختلاف بشه!!!!من ازهمین جااعلام میکنم ماباحیوونا علی الخصوص میمون!اشتراکات فراوانی داریم حالامسئله کوچیکی مثل داشتن عقل که نبایدجلوی برادری مابااین حیوان زیباروبگیره!!!''عاقایون''وحدتی بسم الله ...ممکنه عدم وحدتتون بااین حیوان باعث کشته شدن یه عده بی گناه توآفریقابشه ها....ازماگفتن بود!!!!!!
بردشمن زهراوعلی لعنت کن/آرام نه!باصوت جلی لعنت کن

شعر مرثیه حضرت ابوالفضل العباس (ع)


هر چند که دیر کرد برمیگردد

نومید از او نگرد برمیگردد

اینقدر رباب بر سر و سینه نزن

چون قول که داد مرد برمیگردد

چون کوه دلت قرص که گرم است دلم

با آبِ زلال و سرد برمیگردد

دستش برسد به آب و آبی به لبش

اصلا ورق نبرد برمیگردد

شعر مرثیه حضرت ابوالفضل العباس (ع)


بین سرها همه گشتیم و سری پیدا شد

حرف مردی شدو صاحب جگری پیدا شد

میکشیدند رخش را هنری پیدا شد

تا که خورشید بسوزد قمری پیدا شد

از ازل خاک درش هر که جگر داشته شد

بیرق رایت العباس برافراشته شد

فهم ایجاد نفهمید ملاقاتش را

بخدا تا نفس صبح مناجاتش را

ابر لطف است ببینید عنایاتش را

کیست اینجا نگرفته همه حاجاتش را

چه شکوهی چه شهودی چه شتابی دارد

خوش بحال دل زینب چه رکابی دارد

به علی رفته رسیده جگر شیر دَرَد

زهره ها را همه با نعره تکبیر دَرَد

سینه ی کوه به یک ضربه ی شمشیر دَرَد

باد تیغش زرهِ خصم زمین گیر دَرَد

دشمن انداخته بین یلان شوری را

یاد داده به همه رسم سلحشوری را

رفتی و پشت سرت اشک حرم در آمد

رفتی و پشت سرت چند قدم خواهر آمد

خبر از تو که نشد گریه ی اصغر آمد

باز با گریه بر او گریه مادر آمد

پیش گهواره نشسته است عروس زهرا

دختری گفت که باباست ولی واویلا

تو زمین خوردی و جرات به حرامی آمد

تو زمین خوردی و سرنیزه ی شامی آمد

پشت هم ضربه یشان بر سرما می آمد

تو زمین خوردی با ناله پیامی آمد

پدرم از نجف آمد تو هم از خیمه بیا

مادرت آمده با قدّ خم از خیمه بیا

چقدر پیکر تو ... پیکر تو ... پر دارد

بین ابروی تو سخت است ترک بر دارد

بعد تو خاک ، یتیمم روی معجر دارد

آخر آن خیمه ی تنها شده دختر دارد

خوب پیداست که چشم تو چرا شرمنده است

وای بر من که گلویت به تکانی بند است

من نبودم که تو را با زدندت می بردند

رسمشان است به غارت بدنت می بردند

نیزه در کتف فرو کرده تنت می بردند

نه فقط خود زره پیروهنت می بردند

رسمشان است که با نیزه بلندت بکنند

با سنان است که با نیزه بلندت بکنند

تا سرت از سر نیزه به تکانی افتاد

پیش چشمان یتیمی به میانی افتاد

چشم زینب با قد کمانی افتاد

کار ما بی تو به این هرزه زبانی افتاد

کاش محکم تر از این خوب سرت می بستند

تا خجالت نکشی چشم ترت می بستند

شام و گفتگوی زینب با رباب _ حسن لطفی


بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)



یا رضیع الحسین (ع)

یک روز تشنه مانده ام و رفته ام زتاب

یادم رسید تشنگی کودک رباب

...

افطارشدروی لبم بود زمزمه


کودک چقدر می خورد از نهرآب آب

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)

دیدنت در همه ی راه معما شده است

تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟

 دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است

باز هم حرمله سرگرم تماشا شده است

 باورم نیست که بالای سرم می خندی

دل من سوخته تر از دل لیلا شده است

 ساربانی که نگین پدرت را دارد

چند روزی است در این قافله پیدا شده است

 حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد

باورم نیست که در حنجره ات جا شده است

 کاش آرام رود قافله تا راه روی

بعد من نوبت لالایی زهرا شده است

 کاش ارام رود تا که نیفتی از نی

ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است

 نیزه داری که تو را می برد این را می گفت

باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است

شهید شیرخوار کربلا، حضرت علی اصغر علیه السلام

شهید شیرخوار کربلا، حضرت علی اصغر علیه السلام

حضرت علی اصغر

شیخ مفید(ره) در کتاب الارشاد خود، هنگام نام بردن فرزندان امام حسین علیه السلام از امام سجاد علیه السلام با تعبیر علی اکبر و از حضرت علی اکبر با تعبیر علی اصغر یاد می کند و می نویسد:

كانَ لِلحُسَینِ علیه السلام سِتَّةُ أولادٍ : عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَكبَرُ ، كُنیَتُهُ أبو مُحَمَّدٍ و اُمُّهُ شاه زَنانُ بِنتُ كِسرى یَزدَجَردَ و عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ الأَصغَرُ ، قُتِلَ مَعَ أبیهِ بِالطَّفِّ ... و اُمُّهُ لَیلى بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیَّةُ.

امام حسین علیه السلام، شش فرزند داشت: على اكبر كه كنیه اش ابو محمّد و مادرش شاه زنان، دختر یزدگرد، شاه ایران بود. على اصغر كه با پدرش در كربلا كشته شد و مادرش لیلا، دختر ابو مُرّة بن عروة بن مسعود ثقفى بود.

در ادامه می نویسد:

و عَبدُاللّه ِ بنُ الحُسَینِ ، قُتِلَ مَعَ أبیهِ صَغیرا ؛ جاءَهُ سَهمٌ وهُوَ فی حِجرِ أبیهِ فَذَبَحَهُ(1)

عبداللّه بن حسین كه در كودكى با پدرش كشته شد. تیرى آمد و او را در دامان پدرش ذبح كرد.

سلام بر عبداللّه بن الحسین، كودك شیرخواره تیر خورده ضربت خورده به خون تیپده كه خونش به آسمان، پرتاب شد و در دامان پدرش، با تیر، سر بُریده شد! خدا لعنت كند حَرمَلَه بن كاهِل اسدى و همراهانش را كه به او تیر زدند

مطالب السؤول از آن کودک شیرخوار با همین تعبیر علی اصغر یاد کرده و می نویسد:

فَأَمّا عَلِیٌّ الأَكبَرُ ، قاتَلَ بَینَ یَدَی أبیهِ حَتّى قُتِلَ شَهیدا . وأمّا عَلِیٌّ الأَصغَرُ جاءَهُ سَهمٌ و هُوَ طِفلٌ فَقَتَلَهُ(2)

على اكبر، كه پیشِ روى پدرش جنگید تا به شهادت رسید. على اصغر كه در حالى كه كودكى بیش نبود، تیرى به او رسید و كشته شد.

در «زیارت ناحیه مقدّسه» آمده است :

السَّلامُ عَلى عَبدِ اللّهِ بنِ الحُسَینِ الطِّفلِ الرَّضیعِ، المَرمِیِّ الصَّریعِ ، المُتَشَحِّطِ دَما ، المُصَعَّدِ دَمُهُ فِی السَّماءِ ، المَذبوحِ بِالسَّهمِ فی حِجرِ أبیهِ ، لَعَنَ اللّه ُ رامِیَهُ حَرمَلَةَ بنَ كاهِلٍ الأَسَدِیَّ وذَویهِ .

سلام بر عبداللّه بن الحسین، كودك شیرخواره تیر خورده ضربت خورده به خون تیپده كه خونش به آسمان، پرتاب شد و در دامان پدرش، با تیر، سر بُریده شد! خدا لعنت كند حَرمَلَه بن كاهِل اسدى و همراهانش را كه به او تیر زدند.

تا اینجا ثابت شد که حضرت علی اصغر نامش عبدالله است و نیز هنگام شهادت کودک شیرخواری بیش نبوده است؛ اما در مورد اینکه آیا شش ماهه بوده است (آنگونه که مشهور شده است) یا نه؛ دانش نامه امام حسین علیه السلام می نویسد:

باید توجّه داشت آنچه مكرّر شنیده مى شود كه آن كودك ، شش ماهه بوده ، سند معتبرى ندارد. منشأ این سخن ، احتمالاً نسخه منتشر شده مقتل ضعیف منسوب به ابو مِخنَف باشد كه در آن آمده : «از عمر او (على اصغر) شش ماه گذشته بود» . گفتنى است كه این سخن ، نه تنها در هیچ منبع معتبرى نیامده است ؛ بلكه در نسخه خطى اى از همین كتاب نیز ـ كه در كتاب خانه تخصّصى حدیث (قم / دار الحدیث) ، موجود است ـ این جمله نیامده است البته گزارشى از «یك ساله بودن» وى ، در تاریخ بلعمى آمده است .(3)

 

حضرت علی اصغر
چگونگی شهادت علی اصغر علیه السلام

سید بن طاووس (ره) در کتاب الملهوف خود می نویسد:

هنگامى كه حسین علیه السلام، شهادت جوانان و محبوبانش را دید، تصمیم گرفت كه خود به میدان برود و ندا داد: «آیا مدافعى هست كه از حرم پیامبر خدا صلى الله علیه و آله، دفاع كند؟ آیا یكتاپرستى هست كه در باره ما از خدا بترسد؟ آیا دادرسى هست كه به خاطر خدا، به داد ما برسد؟ آیا یارى دهنده اى هست كه به خاطر خدا، ما را یارى دهد؟»

پس صداى زنان، به ناله برخاست. امام علیه السلام، به جلوى درِ خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: «كودك خُردسالم را به من بده تا با او، خداحافظى كنم» .

او را گرفت و مى خواست او را ببوسد كه حَرمَلة بن كاهِل ، تیرى به سوى او انداخت كه در گلویش نشست و او را ذبح كرد .

امام علیه السلام به زینب علیهاالسلام فرمود: «او را بگیر !» سپس، كف دستانش را زیر خون [ گلوى او ]گرفت تا پُر شدند. خون را به سوى آسمان پاشید و فرمود: «آنچه بر من وارد مى شود، برایم آسان است؛ چون بر خدا پوشیده نیست و در پیش دید اوست» .

امام باقر علیه السلام [در باره آن خون] فرموده است: «از آن خون، یك قطره هم به زمین، باز نگشت.»(4)

شیخ مفید (ره) می نویسد:

حسین علیه السلام جلوى خیمه نشست . فرزندش عبداللّه بن حسین را كه خُردسال بود، برایش آوردند . امام علیه السلام ، او را در دامانش نشانْد . مردى از بنى اسد ، او را با تیرى زد و ذبحش كرد . حسین علیه السلام ، خون او را گرفت و هنگامى كه كفِ دستش پُر شد ، آن را بر زمین ریخت . سپس گفت : «پروردگارا ! اگر یارىِ آسمانى ات را از ما دریغ داشتى ، آن را براى جاى بهترى قرار بده و انتقام ما را از این مردم ستمكار ، بگیر» سپس ، آن كودك را آورد و كنار كشتگان خاندانش قرار داد.(5)

تذكرة الخواصّ به نقل از هشام بن محمّد می نویسد :

وقتى حسین علیه السلام دید كه آنها بر كُشتن او پافشارى مى كنند، قرآنى را گرفت و آن را باز كرد و بر سرش نهاد و ندا داد : «كتاب خدا و نیز جدّم محمّد ، فرستاده خدا ، میان من و شما [ ، داورى كند ] . اى مردم ! براى چه خونم را حلال مى شمرید ؟!»

اى قوم ! اگر بر من رحم نمى كنید ، بر این كودك ، رحم كنید، در این حال، مردى از آنان، تیرى به سوى او انداخت و ذبحش كرد. حسین علیه السلام مى گریست و مى‌گفت: «خدایا ! میان ما و گروهى كه ما را دعوت كردند تا ما را یارى دهند، امّا ما را كُشتند، داورى كن

همچنین حسین علیه السلام به سوى یكى از كودكانش كه از تشنگى مى گریست ، رفت . او را بر سرِ دست گرفت و گفت :

یا قَومِ ، إن لَم تَرحَمونی فَارحَموا هذَا الطِّفلَ

«اى قوم ! اگر بر من رحم نمى كنید ، بر این كودك ، رحم كنید» .

در این حال، مردى از آنان، تیرى به سوى او انداخت و ذبحش كرد. حسین علیه السلام مى گریست و مى‌گفت: «خدایا ! میان ما و گروهى كه ما را دعوت كردند تا ما را یارى دهند، امّا ما را كُشتند، داورى كن» .

در این هنگام، از آسمان، ندایى رسید: «او را وا گذار ـ اى حسین ـ ، كه او را در بهشت، شیر مى دهند».(6)

خوارزمى در مقتل الحسین علیه السلام می نویسد :

حسین علیه السلام هنگامى كه با فاجعه[ ى از دست دادن] خاندان و فرزندانش رو به رو شد و جز او و زنان و كودكان و فرزند بیمارش كسى نمانْد، ندا داد: «آیا مدافعى هست كه از حرم پیامبر خدا صلى الله علیه و آله دفاع كند؟ آیا یكتاپرستى هست كه در حقّ ما، از خدا بهراسد؟ آیا فریادرسى هست كه به امید خدا، به داد ما برسد؟ آیا یاورى هست كه به خاطر پاداش خدا، به ما كمك كند ؟»

صداى زنان، به گریه و ناله، بلند شد . حسین علیه السلام ، به جلوى درِ خیمه آمد و گفت: «على، كودك خردسال را ، به من بدهید تا با او خداحافظى كنم» .

كودك را به او دادند . امام علیه السلام او را مى بوسید و مى گفت : «واى بر این مردم كه طرفِ دعوایشان، جدّ توست !» .

همان هنگام كه كودك در دامان حسین علیه السلام بود، حَرمَلة بن كاهِل اسدى، تیرى به سوى او پرتاب كرد و او را در دامان ایشان ذبح كرد. حسین علیه السلام، خون او را گرفت تا آن كه كفِ دستش پُر شد. سپس، آن را به سوى آسمان پاشید. سپس، حسین علیه السلام از اسبش فرود آمد و با دسته شمشیرش، چاله اى براى او كَنْد و او را به خونش آمیخته كرد [و به خاك سپرد] و بر او درود فرستاد.(7)

 

پی نوشت ها:

1.       الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص: 135

2.       مطالب السؤول : ص 73

3.       دانش نامه امام حسین علیه السلام ج7 ص33 (متن و پاورقی)

4.       الملهوف: ص 168

5.       الإرشاد: ج 2 ص 1ظ 8

6.       تذكرة الخواصّ: ص 252

7.       مقتل الحسین علیه السلام للخوارزمی: ج 2 ص 32


کراماتی از باب الحوائج کوچک کربلا


کراماتی از باب الحوائج کوچک کربلا

باب الحوائج

علی اصغر(علیه‌السلام) را«باب الحوائج»می‏دانند،گر چه طفل رضیع و کودک کوچک است، اما مقامش نزد خدا والاست. در این مقاله سعی داریم چند کرامت از این سرباز شش ماهه را بازگو کنیم.

 

هر چه دارم از علی‌اصغر علیه‌السلام دارم

جناب آقای جلالی نقل كردند:

روزی درخدمت آقای مجتهدی )شیخ جعفر مجتهدی( بودم ایشان در حالی كه بسیار منقلب بودند، تعریف كردند:

چند سال پیش كه در قم بسر می‌بردم روز عاشورا به شدت مریض بودم و به طوری درد سراسر وجودم را فرا گرفته بود كه نمی‌توانستم از رختخواب برخیزم.

طبق معمول همه ساله در آن روز هم مراسم عزاداری و قمه زنی در منزل برپا بود. در همان هنگام با حال سختی كه داشتم متوسل به حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) شدم و حالتی به خصوص برایم پیدا شد و صحنه‌هایی را مشاهده كردم. از جمله دیدم سقف اتاق شكافته شد و نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد به حدی آن نور شدید بود كه از شدت آن چشمانم را بستم و بعد از چند لحظه كه چشمانم را باز نمودم و سرم را بالا آوردم دیدم بانویی در حالیكه طفلی را در آغوش دارند در مقابلم نشسته‌اند.

در همان حال به من فهماندند كه آن دو بزرگوار حضرت رباب و حضرت علی‌اصغر (علیهما‌السلام) می‌باشند. سپس ایشان فرمودند: آقای جلالی هر چه كه دارم و به هر كجا كه رسیده‌ام از ناحیه حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) و توسل به ایشان بوده است.

اینجا بود كه كلام ایشان با گریه‌های پی در پی قطع و مجلس به یك جلسه توسل مبدل گشت...

وقتی عراقی‌ها به آسایشگاه ما آمدند، همه بچه‌ها به حضرت «علی‌اصغر(علیه السلام) » متوسل شده،‌ نجات خود را از آن دردانه کوچک امام حسین (علیه السلام) خواستند. قلب پاک بچه‌ها و نام پربرکت آن طفل خاندان پیامبر چنان اثر معجزه‌ آسایی داشت که هیچ یک از بچه‌ها- به جز یکی دو نفر که بیماری کم خونی داشتند - تب نکردند

دستور توسل ایت الله حق شناس به آیت عظمای کربلا

حضرت ایت الله حق شناس رضوان الله تعالی علیه می فرمودند: یکبار در حین خواندن زیارت عاشورا چهل روزه مشکلی پیش آمد و نتوانستم آن را بجا آورم. برای همین خیلی ناراحت شدم و به ابا عبدالله (علیه السلام)متوسل شدم، ناگهان دیدم آقا تشریف آوردند و فرمودند: آمیرزا عبدالکریم چه شده است. ایشان قضیه را عرض کرده بودند. می فرمودند آقا فرمود: چرا به آیت عظمای کربلا متوسل نمی شوی؟ ایشان عرض کرده بودند: آقا آیت عظمای کربلا کیست؟ فرمودند: آقا قنداقه علی اصغر (علیه السلام ) را از زیر عبایشان بیرون آوردند و...

 

توسل اسرا برای روشن کردن چراغ عزاداری

مرتضی سرهنگی در بخشی از کتاب «محرم در اسارت» می‌نویسد:

یکی ـ دو هفته مانده به ماه محرم، فرماندهان اردوگاه، ارشدها را می‌خواستند و با توپ و تشر، آنها را تهدید می‌کردند که به افرادتان بگویید عزاداری نباید بکنند؛ چون در قانون اساسی عراق چنین چیزی نیست و از این حرف‌ها.

عزاداری

تهدید و هارت و پورت‌ عراقی‌ها، چه بود و چه نبود، عشق به امام حسین (علیه السلام)، با خون و گوشت و پوست آزاده‌ها عجین شده بود و به همین دلیل، ما نیز از هفته‌ها قبل از رسیدن محرم، مانند محرم کشورمان، خود را آماده می‌کردیم، برنامه‌ریزی می‌کردیم، مداح‌ها تعیین شدند، شعرا، نوحه‌های مذهبی می‌سراییدند و با دقت و مراقبت، مراسم نوحه‌خوانی وسینه‌زنی انجام می‌شد.

گاه، از روی ذوق و گاهی هم برای فرار از دام مراقبت‌های ویژه‌ای که سربازان می‌گذاشتند، بچه‌ها به دسته‌های چهار - پنج نفره تقسیم می‌شدند و هر دسته‌ای برای خودش مداحی داشت و نوحه‌ای و سینه‌ای، این، روش خوبی بود و حتی یک‌ بار نیز که سربازها پی به آن بردند، به فرمانده اطلاع دادند که او چون جو را آرام تشخیص داد، زیاد مته به خشخاش نگذاشت.

تزیین آسایشگاه‌ها مناسب با ماه محرم، از دیگر مراسم‌ رایج در اسارتگاه‌ها بود که به دست عاشقان حسینی انجام می‌شد. برای تزیین، پتوهای سیاه رنگ انتخاب و با صابون روی آنها جمله‌هایی مانند «السلام علیک یا اباعبدالله»‌ و... نوشته می‌شد.

بهترین خاطره‌ای که از محرم در اسارت دارم، به آن سالی برمی‌گردد که عراقی‌ها طبق عادت هر ساله‌شان، روز هفتم و هشتم محرم به همه آمپول‌هایی تزریق می‌کردند تا ایرانی‌ها نتوانند در روزهای تاسوعا و عاشورا عزاداری کنند. این کار شیطانی‌شان هر سال خوب نتیجه می‌داد و غیر از چند نفر که به «لطایف‌ الحیل» از زیر تزریق آمپول، جان سالم به در می‌بردند، بقیه چنان تب می‌کردند که تا چند روز در جا می‌افتادند.

آقا فرمود: چرا به آیت عظمای کربلا متوسل نمی شوی؟ ایشان عرض کرده بودند: آقا آیت عظمای کربلا کیست؟ فرمودند: آقا قنداقه علی اصغر (علیه السلام ) را از زیر عبایشان بیرون آوردند و...

آن سال، دیگر تجربه‌ کافی به دست آورده بودند و اسامی افراد از روی لیست می‌خواندند و حتی یک نفر نیز نتوانست از نیش سوزن آمپول در امان بماند. حتی بین بچه‌ها شایع شده بود که درصد آمپول امسال، چند سی‌سی بیشتر از سال‌های پیش است.

وقتی عراقی‌ها به آسایشگاه ما آمدند، همه بچه‌ها به حضرت «علی‌اصغر(علیه السلام) » متوسل شده،‌ نجات خود را از آن دردانه کوچک امام حسین (علیه السلام) خواستند. قلب پاک بچه‌ها و نام پربرکت آن طفل خاندان پیامبر چنان اثر معجزه‌ آسایی داشت که هیچ یک از بچه‌ها- به جز یکی دو نفر که بیماری کم خونی داشتند - تب نکردند. عراقی‌ها که می‌دانستند آمپول‌ها کار خودشان را خواهند کرد، دیگر به سراغ آسایشگاه ما نیامدند و ما با خیال راحت، آن شب، چراغ عزاداری حضرت حسین (علیه السلام)  را روشن کردیم.

صبح که شد، دکترهای عراقی از جریان خبردار شدند. آنها به آسایشگاه‌های دیگر رفتند و دیدند که تمام افراد آنها تب کرده و درجا افتاده‌اند؛ اما افراد آسایشگاه ما سرحال و قبراق هستند. بین خودشان بگو مگویی شده بود که نگو! از طرفی تعجب کرده بودند و از طرف دیگر نمی‌توانستند قبول کنند که توسل به ائمه و خاندان عصمت، کارهای نشدنی را شدنی می‌کند.

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع) _


ای گل چه زود دست خزان کرد پرپرت

رفتی و رفت خنده ز لب‌های خواهرت

هرکس که دید روی تو بر اوج نیزه‌ها

آهی کشید و گفت که بیچاره مادرت

تا بیش‌تر به گریه‌ی من خنده سر دهند

آورده‌اند محمل من را برابرت

از دوش نیزه‌دار تو فهمید کاروان

خون می‌چکد هنوز ز رگ‌های حنجرت

یک تیر بوسه‌ات زد و شد روز من سیاه

حالا چه کرد بین سفر نیزه با سرت

هرگز نمی‌رود ز خیال من این سه داغ

رنگ پدر... گلوی تو... لبخند آخرت

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع) _


این ناله ی شکسته ی یک خسته مادر است

بی شیر بودنم به خدا مرگ آور است

آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل

خجلت زده غریب و پریشان و مضطر است

از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده

رویت خضاب گشته ز خونِ کبوتر است

مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم

من مادرم که سینه ی من مهد اصغر است

یا که ببند چشم علی یا که صبر کن

چشمش هنوز در پی بیچاره مادر است

با من مگو که تیر به حلق علی زدند

بر حنجرش نشانه ی تیزیِ خنجر است

سنگ لحد نچیده به رویش مریز خاک

تازه بخواب رفته گل من که پرپر است

داغش عظیم اگرچه خودش شیر خواره بود

این داغ سخت با همه غمها برابر است

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)


حالا كه راهِ آب دگر وا نميشود

حالا كه چاره ای به تو پيدا نميشود

حالا كه مشكِ ساقی لب تشنه پاره شد

بين دو نهر قطره مُهَيّا نميشود

من گريه ميكنم تو بزن چنگ سينه ام

دردی كه بی دواست مداوا نميشود

ای ماهی فتاده به دور از فراتِ من

اين دست و پا زدن به تو دريا نميشود

دارد تلذّی ات همه را ميكشد علي

خواهم كه شير آورم اما نميشود

از من مخواه تا كه در آغوش گيرمت

بابا نگاه ميكند اينجا نميشود

شش ماه ، شب به پای تو بيدار بوده ام

امشب كنار من آيا نميشود؟

بد مادری برای تو بودم كه ميروی ؟

واللهِ تير ِ حرمله لالا نميشود

هم جوشنی به قدِّ تو در خيمه ها نبود

هم اينكه روی نيزه سرت جا نميشود

تو قصد كرده ای كه فقط دِق دهی مرا

وقتي كه ماندنت به تمنّا نميشود

من لال ميشوم خودت اصلاً به من بگو

بي تو رباب بی كس و تنها نميشود؟

مادر ، نرفته ای تو دلم شور ميزند

صرف نظر از اين سفر حالا نميشود؟

دارم يقين علی كه پس از پر كشيدنت

ديگر خموش نالهیي زنها نميشود

گويد دلم كه ناله نكن بيخودی رباب

اين شيرخواره خوش قد و بالا نميشود

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)


اولین روز است که بی گهواره می گردی علی

یک شبه مادر برای خود شده مردی علی

آخرین باری که بستم بند این قنداق را

بر دلم افتاده دیگر بر نمی گردی علی

بیشتر شرمنده می سازی پدر را گریه کن

بس کن این لبخند اشکم را در آوردی علی

باز کن از ساقه ی این تیر انگشتان خود

نیست هم بازی تو بی چاره ام کردی علی

بی تعادل هستی و ماندم چگونه با سرت

حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی

می زنی لبخند پیدا می شود سرهای تیر

عاقبت دندان شیری هم در آوردی علی

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع)


دست را بر طناب میگیرد

بچه را از رباب میگیرد

 دست و پا میزند علی اصغر

خیمه را اضطراب میگیرد

 مگر این حنجر ِبهم خورده

چند قطره آب میگیرد؟!

 از سؤال نکرده اش حنجر

به سه صورت جواب میگیرد

 از غنچه ي گل این بار

تیر دارد گلاب میگیرید

 تا که اصغر سوار عرش شود

خود مولا رکاب میگیرد

شعر مرثیه حضرت علی اصغر (ع) _


لب تر کند پیاله‌ی کوثر تو هم برو

برخیز علیِّ اصغر ِ خیبر تو هم برو

از صبح گریه کردی و دلشوره داشتی

دیدی رسید نوبتت آخر تو هم برو

شش ماه ميشود به تو من خو گرفته‌ام

باشد عصایِ پیری مادر تو هم برو

فکر ِ دلِ شکسته‌ی عمه نمیكنی؟!

کم بود ماتم علی اکبر؟! تو هم برو

هر شعبه‌ی سه شعبه برای تو نیزه ‌ای ست

در بزم تیر و نیزه و خنجر تو هم برو

بعد از عمو ماندنت اصلاً صلاح نیست

او رفت پیش ساقی کوثر تو هم برو

تا خیمه ها هنوز به غارت نرفته است

قبل از شروع معرکه بهتر تو هم برو

تاريخ کربلا - قسمت 2

تاريخ کربلا - قسمت 2

در اين جلسه پيرامون جريان حرکت امام حسين (ع) از مدينه به مکه صحبت به ميان آمده است. در اين ايام معاويه مي ميرد و يزيد جانشين او مي شود. نامه اي به والي مدينه، وليد بن عتبه ارسال مي شود که از حضرت سيدالشهداء بيعت گرفته شود. حضرت از بيعت سرباز مي زنند. مروان بن حکم که در دار الاماره بود به والي پيشنهاد مي دهد که حسين (ع) را زنداني کند تا بيعت کند وگرنه او را بکشد. امام به همراهي ياران خود از آنجا خارج مي شوند و شبانه به مکه مي روند. در ادامه به بررسي جريان حاکم در مدينه و نيز در دربار يزيد پرداخته مي شود. نامه يزيد به ابن عباس پسرعموي حضرت و جوابيه او به يزيد مورد اشاره قرار مي گيرد. امام به مکه مي رسند و در خانه عباس عموي پيامبر مهمان مي شوند. يکي ديگر از کارهايي که حضرت سيدالشهداء (ع) هنگام خروج از مدينه انجام دادند اين بود که براي وداع و توشه گرفتن براي اين سفر به زيارت مزار پيامبر اکرم (ص)، مزار مادر بزرگوارشان (س) و مزار حضرت امام حسن مجتبي(ع) مشرف شدند. نکته ي اين زيارت، وداع ايشان است که بمعناي اتمام کار است. حضرت مي دانستند که ديگر بازگشتي وجود ندارد. در 26 رجب سال 60 معاويه به دَرَک واصل شد. زمانيکه در بستر بيماري بود پيکي را به مدينه فرستاد. زمان رسيدن پيک به مدينه با مرگ معاويه مقارن شد. پيک شبانه به مدينه رسيد. از طرف يزيد هم نامه اي دارد مبني بر اين که قبل از اينکه خبر مرگ معاويه منتشر شود از سه نفر يعني "حسين بن علي(ع)، عبدالله بن زبير و عبدالله ابن عمر" بيعت بگير. در نامه آمده است که قبل از افشا شدن خبر مرگ معاويه، بيعت بگير. با توجه به اينکه پيک شبانه به مدينه رسيد، والي مدينه "وليد بن عتبه" [عتبه برادر معاويه و وليد برادر زاده ي معاويه است] تصميم مي گيرد که افرادي را که در مدينه حضور دارند شبانه احضار کند. بهمين جهت پيکي را به منزل امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير مي فرستد. پيک وليد بن عتبه، پسر خليفه سوم فرزند عثمان است. وقتي به امام (ع) مي گويد که امير تو را احضار کرده، امام (ع) فرمودند: « من به وليد اطميناني ندارم، او مورد وثوق من نيست » امام سي نفر را که غالباً برادران و برادر زادگان ايشان بودند بهمراه عده اي از مردان بني هاشم خبر کردند تا همراه خود به دار الاماره رهسپار شوند. ابن زبير هم از راه مي رسد و با امام روبرو مي شود. ابن زبير دشمن امام حسين (ع) است. زيرا پدر زبير همان کسي است که در جنگ جمل به دست اصحاب علي بن ابيطالب (ع) کشته شد. زبير به اهل بيت پيامبر (ص) ارادتي ندارد. ابن زبير اظهار نگراني مي کند و مي گويد: احضار ما در اين ساعت غير متعارف چه معنايي دارد؟ امام فرمودند: « قدري صبر کن. من به تو مي گويم چه اتفاقي افتاده است. شب گذشته خواب ديدم منبر معاويه واژگون شده و از خانه ي معاويه آتش شعله مي کشد. تعبير خواب اينست که معاويه مرده است. اينها ما را نخواستند مگر اينکه از بيعت بگيرند » ابن زبير مي گويد: "اگر قصه همين باشد که فرمودي، اگر خواستند از ما بيعت بگيرند آيا تو بيعت مي کني؟" امام (ع) فرمودند: « من قطعاً بيعت نخواهم کرد » والي مدينه، امام (ع) و ابن زبير را به حضور طلبيد. وليد تا چشمش به امام حسين (ع) افتاد براي تلطيف جو حاکم از سر رأفت و مهرباني شروع به صحبت با امام کرد. در آن جلسه دشمنان امام (ع) حضور داشتند. وليد بن عتبه، مروان بن حکم و ابن زبير از دشمنان امام هستند. امام (ع) به وليد سلام کردند و او نيز عالي و نيکو جواب داد و شروع به صحبت کرد: " اَلصِّلَةُ خَيرٌ مِنَ القَطعِيَّه " پيوند و اتحاد بهتر از جدايي است. " وَالصُّلحُ خَيرٌ مِنَ الفِساد " برقراري صلح بهتر از فتنه است. " و َقَد آن لَکُما أن تَجتَمِعا " الان وقت آن است که شما با هم متحد شويد. " اَصلِحَ الله ذاتَ بَينَکُما " خداوند بين شما را اصلاح کند- مراد از طرفين، دستگاه اموي و شخص امام حسين (ع) است- زمانيکه وليد اين جملات را به زبان مي آورد، امام دائماً آيه ي استرجاع مي خواندند: « انا لله و انا اليه راجعون » فقط حرفهاي او را مي شنيدند و آيه ي استرجاع مي خواندند. امام به وليد فرمودند: « خبر داشتم معاويه مريض بود، حال معاويه چگونه است؟ » وليد پاسخي زيرکانه و جالب به اين سؤال امام داد. آهي از اعماق وجودش کشيد و گفت: " يا اباعبدالله! خداوند در مصيبت فقدان معاويه به تو پاداش دهد، معاويه عموي خوبي براي تو بود. اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه الان خبر مرگ او را رسانيد" با اين پاسخ زيرکانه، هم خبر مرگ معاويه را داد و هم امام را از حاکم شدن يزيد باخبر کرد. سپس امام (ع) دليل دعوت خود را پرسيدند. وليد گفت: "مردم عموماً با حکومت يزيد توافق کرده اند و ما هم الان دنبال توافق شما هستيم. بايد بيعت کنيد " امام (ع) فرمودند: « وليد! من کسي نيستم که در پنهان بيعت کنم، بايد شرايط را فراهم کني. فردا که عموم مردم را به بيعت دعوت کردي، من هم مي آيم تا ببينم خدا کار را به کجا مي کشاند » وليد گفت: "يا اباعبدالله! حرف خوبي زدي. جز اين هم توقع نداشتم. فردا مردم را دعوت مي کنيم و به اميد خدا از مردم بيعت مي گيريم" امام (ع) وعده ي بيعت ندادند. اگر وعده مي دادند قطعا تخلف نمي کرد. فرمودند من در خفاء و پنهان بيعت نمي کنم. فردا که از مردم دعوت کردي، من هم مي آيم تا ببينم خدا کار را به کجا مي کشاند. مروان بن حکم به وليد گفت: " اگر او از اينجا برود، تو و امثال تو بر او چيره نمي شويد. همين جا او را زنداني کن. اگر بيعت کرد که هيچ، اما اگر بيعت نکرد سرش را از بدنش جدا کن و براي يزيد بفرست" امام (ع) نگاه غضب آلودي به مروان بن حکم کردند و فرمودند: « تو وليد را تشويق مي کني که مرا بکشد؟ بدان تو و اميرت- وليدبن عتبه- کوچکتر از آن هستيد که بخواهيد مرا بکشيد » بعد امام (ع) با صداي بلند به وليد فرمودند: « اَيّها الاَمير! إنّا اَهلُ بَيتٍ النُبُوَه » ما خاندان نبوت هستيم « وَ مَعدِنُ الرِّسالَه» گنجينه ي رسالت هستيم « وَ مُختَلَفُ المَلائکَه» محل رفت و آمد ملائکه الهي هستيم « وَ مَحَلُّ الرَّحمَه » و رحمت از خاندان ماست « بِنا فَتَحَ الله وَ بِنا خَتَم » خدا همه ي امور را بواسطه ي ما گشايش مي دهد و همه ي امور به ما ختم ميشود « وَ يَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الخَمر قاتِلُ النَّفسِ المُحَرَّمَه » يزيد آدمي فاسق، شرابخوار و قاتل انسانهاي بيگناه است « مُلعِنُ بِالفِسق » علني فسق مي کند « وَ مِثلي لا يُبايِع مِثلُه » و مثل من با مثل او هرگز بيعت نمي کند! صداي سيدالشهداء (ع) که بلند شد همراهان امام که 30 نفر از دلاوران عشيره ي ايشان بودند، آمدند. زيرا حضرت به آنان فرموده بودند که هر وقت صدايم بلند شد، بدانيد که جانم در معرض خطر است، بياييد و مرا بيرون بياوريد. آنان نيز آمدند و امام (ع) را تحت الحفظ بيرون بردند. امام (ع) بيعت نکردند و فرمودند که بيعت نمي کنم. ديگر مجالي براي ماندن سيدالشهداء (ع) در مدينه وجود ندارد. شب گذشت و به صبح رسيد. هنگامه ي صبح مروان بن حکم با اباعبدالله الحسين (ع) مواجه مي شود و مي گويد: "من براي شما خيرخواهي دارم. اگر حرفم را بپذيري، به صلاح دين و دنياي شماست" امام (ع) فرمودند: چه توصيه اي براي من داري؟ گفت: با يزيد بيعت کن! امام (ع) جواب دادند: « عَلَى الاِسلامِ السَّلام، اِذ قَد بُلِيَتِ الاُمَة بِراعٍ مِثلِ يَزيد » بايد فاتحه ي اسلام را خواند زماني که حاکم امت اسلامي فردي مثل يزيد باشد.- اين کلام، جواب امام به مروان حکم است و نه علّت قيام ايشان. بعد فرمودند: « وَيحَکَ يا مروان! أتَامُرُني بِبِيعَة يزيد، وَ هُو رَجلٌ فاسق، لَقَد قُلتَ شَطَطاً مِنَ القُول لا ألومَکَ عَلي قَولِک » واي بر تو مروان! به من دستور مي دهي که با يزيد بيعت کنم؟ در حاليکه او مردي فاسق است، حرف گزافه اي زدي اما من به اين حرف تو را ملامت نمي کنم. « لِأنّکَ اللَعينُ الَذي لَعَنَکَ رسولُ الله وَ اَنتَ في صُلبِ اَبيک الحکم بن العاص » بخاطر اينکه تو ملعون هستي، رسول خدا تو را لعن کرد زمانيکه در صلب پدرت بودي، و پدرت نيز حکم بن ابي العاص است.- منظور امام اين بود که از ملعون چيزي غير از حرف گزافه انتظار نمي رود- مروان بن حکم کيست؟ مادر مروان "اميه" بود و پدرش "حکم بن ابي العاص". در زمان خلافت امام حسن مجتبي (ع)، مروان بن حکم پيکي را خدمت امام مجتبي (ع) مي فرستد. پيک به امام عرض مي کند که "من از طرف مروان براي شما پيامي دارم" امام (ع) فرمودند: « پيامت را بده » گفت: "شما دو نفر- اشاره اش به امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است- فرزندان مردي هستيد که مسلمين را متفرق کرد و عباد و زهاد را کشت. - مراد از عباد و زهاد، خوارج بودند- پدر شما چيزي جز اين ندارد که شما بخواهيد به آن افتخار کنيد" دو جواب به پيک داده شد. يکي توسط امام حسن (ع) و ديگري توسط امام حسين (ع) داده شد. امام مجتبي (ع) فرمودند: « به مروان بگو که اگر راست گفتي خدا جزاي حرف راست تو را بدهد، ولي اگر دروغ گفتي پاداش خداوند در عذاب بسيار سخت است. منظور امام اين بود که تو دروغ مي گويي و تمام فضائل پدر مرا انکار مي کني در حاليکه فضائل پدر من قابل انکار نيست. سيدالشهداء (ع) نيز به پيک مروان فرمودند که به مروان بگو حسين پسر علي(ع) و فاطمه (س) فرمود: « يابن الزَرقاء وَ الدّاعِيةِ اِلي نَفسِها بِسوء ِذي مَجاز وَ صاحِبِ الرَّأي بِسوءِ العُکاض، يَابن طَريدِ رَسولِ الله وَ لَعينِه، اِعرِف مَن اَنتَ وَ مَن اَبوکَ وَ مَن اُمُّک » پسر ام حنبله زرقاء- به نسب او اشاره مي کنند- زني که در بازار ذي مجاز در عصر جاهليت مردان را به خود دعوت مي کرد و در بازار عکاظ ترقي پيدا کرد و صاحب پرچم شد- يعني خانه اي را براي فساد فراهم کرد- اما پدرت، کسيکه به دستور پيامبر تبعيد شد ملعون شمرده شد، اين تو و اين هم پدر و مادرت » در سالي که پيامبر (ص) مکه را فتح کردند، حکم بن ابي العاص، پدر مروان مسلمان شد و همراه پيامبر (ص) به مدينه آمد. در همان دو سال آخر عمر پيامبر که به مدينه آمد، نتوانست خودش را حفظ کند. او جاسوسي پيامبر (ص) را مي کرد و تمام اخبار بيت رسول خدا و جهان اسلام را به کفار و مشرکين تقديم مي کرد. پيامبر که متوجه اين مطلب شدند، فرمودند: « تو بايد به جايي بروي که تو را نبينم » او را از مدينه بيرون کردند. بعد از زمان پيامبر (ص)، اولي که روي کار آمد، تبعيد به قوّت خود باقي ماند. دومي هم که آمد در طول 12 سال حکومتش تبعيد به قوت خود باقي ماند. اولين روزي که عثمان سر کار آمد، حَکَم را به مدينه بازگرداند. اين کار يکي از دلايلي بود که مردم مي خواستند عثمان را بکشند. به او مي گفتند: "تو کسي را به مدينه راه دادي که لعنت شده ازلي و ابدي رسول خدا است. تو با پيامبر و شيخين مخالفت کردي" به هر حال، امام به خيرخواهي مروان توجهي نکردند و در شب 28 ماه رجب سال ?? شبانه مدينه را ترک کردند و به سوي مکه رهسپار شدند. شب جمعه ي سوم شعبان سال 60 هجري وارد مکه شدند و تا هشتم ذي الحجه ي سال 60 يعني حدود چهار ماه در مکه ماندگار شدند. وليد بن عتبه نتوانست از امام بيعت بگيرد. وقتي امام (ع) با همراهان وارد دار الاماره شدند، سبب شد که وليد نتواند از ابن زبير هم بيعت بگيرد. عبدالله ابن عمر هم در آن زمان در مکه بوده. بنابراين وليد در مأموريتش ناکام ماند. اما يزيد دو کار انجام داد: اول اينکه به جاي وليد، فردي سفاک از بني اميه بنام "عمر بن سعيد اشرق" را به عنوان والي مدينه منصوب کرد. دومين کاري که کرد نامه اي براي ابن عباس- پسر عموي حضرت حسين (ع)- نوشت. مضمون نامه اين بود: "بدان که پسر عمويت حسين (ع) و دشمن خدا عبدالله بن زبير از بيعت با من سر باز زدند و به مکه فرار کردند و در صدد فتنه گري هستند. خودشان را در معرض هلاکت و نابودي قرار دادند. اما عبدالله بن زبير که به زودي با شمشير کشته خواهد شد- از نظر بزيد تکليف او مشخص است- اما حسين (ع) که من او را دوست دارم، اگر از کارهاي خود نزد تو عذرخواهي کند، او را مي بخشم و آنچه را که پدرم براي او قرار داده بود- از مال و منال- قرار مي دهم و حتي بيشتر ... و شنيده ام که شيعيان عراق با او بيعت کرده اند " از نظر دستگاه خلافت، خروج امام (ع) از مدينه براي تشکيل حکومت است. وقتي ديدند که امام از مدينه خارج شده و به مکه رفته اند و مردم نيز درصدد بيعت با او هستند. بنابر اين به ايشان پيشنهاد مال و اموال دادند. ابن عباس در پاسخ به نامه نوشت: " اما در مورد عبدالله بن زبير، تو مي داني که او دشمن ماست و سالهاست که کينه ي ما را در دل دارد، با او هر کاري مي خواهي انجام بده. اما حسين (ع)، قصدش از ترک مدينه اين بود که عده اي از کارگزاران تو با او به تندي برخورد کردند و حرمت او را شکستند. حسين بن علي (ع) ناچار شد مدينه را به جهت امن خواهي به طرف بيت الله ترک کند " از اين پاسخ ابن عباس مشخص مي شود که او هم هنوز نمي داند که حضرت براي چه از مدينه خارج شده اند. فکر کرده بود که امام (ع) از برخورد حکومتي ها ناراحت شده و به مکه رفته اند تا اوضاع آرام شود تا دوباره بازگردند. به هر صورت، امام وارد مکه شده و در خانه ي عباس بن عبدالمطلب مهمان شدند. زمانيکه پيامبر به طرف مدينه مهاجرت کردند، عباس عموي پيامبر در مکه ماند. او اين خانه را به نام خود کرد. خانه ي عباس بظاهر خانه ي اوست اما در واقع خانه ي رسول خداست که به حضرت سيدالشهداء (ع) ارث مي رسد. نقل است که وقتي به حضرت علي (ع) عرض شد که چرا زماني که به خلافت رسيديد فدک را باز پس نگرفتيد؟ حضرت فرمودند: « من به رسول خدا تأسي کردم. ايشان وقتي از مکه مهاجرت کردند و در ضعف بودند، عمويشان خانه را تصاحب کرد. اما وقتي به قدرت رسيدند و به مکه آمدند، از آن خانه سراغي نگرفتند » امام حدود ? ماه و چند روز در مکه بودند. در اين ايام دو اتفاق مهم افتاد. اول نامه هايي بود که از اقصي نقاط به امام رسيد که بيان خواهد شد و ديگري فرستادن جناب مسلم بن عقيل به طرف عراق براي اطلاع و تاييد اين نامه ها بود. در جلسه بعد نامه هايي که به امام حسين (ع) رسيده و فرايندي که جناب مسلم به کوفه فرستاده شدند را بررسي مي کنيم.

تاريخ کربلا - قسمت 1


تاريخ کربلا - قسمت 1

براي بيان اهداف حضرت سيدالشهداء از قيام عاشورا، ابتدا به سير تاريخي حرکت ايشان مي پردازيم. دانستن علت خروج امام (ع) و زمان آن، اتفاقات و ديدارهاي حضرت و سخنان ايشان، براي روشنگري افکار لازم است. در بيان وقايع تاريخي به مباحث مهم تر مي پردازيم و جزئيات و مباحث فرعي را در مجالي ديگر مطرح خواهيم کرد. در اين جلسه به فضاي سياسي و ناامني زمان حضرت امام حسين پرداخته مي شود و علت خروج ايشان مطرح مي شود. گفتگوها و سخنان حضرت با افرادي همچون محمدبن حنفيه و ام سلمه نيز در اين جلسه آمده است. اين سلسله مباحث به حرکت حضرت از مدينه به کربلا مي پردازد و وقايع کربلا را در بر خواهد داشت.


براي بيان اهداف حضرت سيدالشهداء از قيام عاشورا، ابتدا به سير تاريخي حرکت ايشان مي پردازم. دانستن علت خروج امام (ع) و زمان آن، اتفاقات و ديدارهاي حضرت و سخنان ايشان، براي روشنگري افکار لازم است. در بيان وقايع تاريخي به مباحث مهم تر مي پردازم و جزئيات و مباحث فرعي را در مجالي ديگر مطرح خواهم کرد.

بعد از به دَرَک واصل شدن معاويه در روز 26 رجب سال 60 هجري، وضعيت بسيار ناامني در مدينه براي حضرت اباعبدالله الحسين (ع) بوجود آمد. در شب جمعه 28 رجب سال 60 هجري، امام عليه السلام همراه با خانواده شبانه و بسرعت مدينه را ترک کردند. شواهد نشان مي دهد که جان امام در مدينه به مخاطره افتاده بود و ايشان نمي توانستند در مدينه بمانند.

زمانيکه امام از مدينه خارج شدند اين آيه را تلاوت مي کردند: « فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ » در حالي از شهر خارج شد که ترسان بود و به خداوند عرض مي کرد خدايا مرا از قوم ظالم نجات بده.

اين آيه وصف حال و فرمايش حضرت موسي در هنگام خروج از مصر است. مؤمن آل فرعون به ايشان خبر داد که فرعون و فرعونيان کمر به قتل تو بسته اند، ماندن در مصر به صلاح تو نيست. تعبير قرآن اينگونه است که موسي شبانه از مصر خارج شد در حاليکه - خائفا يترقب- مي ترسيد. امام حسين نيز همينگونه از مدينه خارج شدند. اين آيه شاهدي بر اوضاع ناامن مدينه است.

جناب سکينه خاتون دختر بزرگوار امام حسين (ع) جمله اي در وصف ناامني مدينه فرمودند: « ما کانَ مِن اَهلِ بَيتٍ اَشدُ خَوفاً مِنّا حينَ خَرَجنا مِنَ المَدينَه » هيچ اهل بيتي از ما ترسان تر نبود، هنگاميکه مدينه را ترک مي کرديم.

اين موارد شواهدي بر ناامني اوضاع بوده است.

دليل ناامني چيست؟

يکي از توصيه هاي حکومتي معاويه به يزيد اين بود که به فرزندش مي گفت: در دوران حکومتي خود چهار نفر براي تو مشکل ايجاد مي کنند: 1- عبدالله بن عمر - فرزند خليفه دوم اهل تسنن. 2- عبدالرحمن بن ابوبکر فرزند خليفه اول اهل تسنن. 3- عبدالله بن زبير. 4- حسين بن علي (ع). من به تو توصيه مي کنم فرزند عمر و ابوبکر را تطميع کن، دم فرو مي برند و ديگر هيچ نخواهند گفت. اما عبدالله بن زبير و حسين بن علي(ع) با تو موافقت نمي کنند. هيچوقت به دنبال بيعت با آنها نباش. بين اين دو نفر عبدالله بن زبير را رها کن که هر جاي عالم برود در دسترس توست، او موقعيتي ندارد که بتواند افرادي را جمع کند. اما از مخالفت با حسين بن علي (ع) بر حذر باش. او با تو توافق نمي کند. کاري کن که با تو مخالفت نکند که همين کافيست.

اين سياستي بود که معاويه در ده سال حکومت خود در زمان سيد الشهداء (ع) در پيش گرفته بود. کاري انجام مي داد که امام با او مخالفت نکند. تمام دوران حکومتش مخفي کاري مي کرد. به يزيد هم اين توصيه را کرد لکن يزيد چند خصوصيت داشت. اولا فردي دائم الخمر بود و عقل درستي نداشت. ثانيا از مشاوره هاي يهود و نصاري بهره مي برد. چون پيامبر طومار يهود و نصاري را در هم پيچيده بودند، آنان نيز کينه و عناد شديدي با اسلام و پيامبر اسلام داشتند و امام حسين (ع) را جلوه ي حاضر پيامبر مي ديدند. در يکي از مشاوره هاي خود به يزيد پيشنهاد دادند نامه اي به وليد بن عتبه والي مدينه بنويسد.

يزيد نامه اي به اين مضمون نوشت: "از بنده خدا يزيد بن معاويه اميرالمومنين، به والي مدينه وليد بن عتبه. در پي رسيدن نامه بلافاصله از اين سه نفر يعني حسين بن علي (ع)، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير بيعت بگير. هر کدام مخالفت کردند سر از بدنشان جدا کن و براي من ارسال کن."

در نامه اسمي از عبدالرحمن بن ابوبکر نيامده، زيرا عبدالرحمان در زمان حکومت معاويه درگذشت.

از متن نامه معلوم است که وضعيت براي امام حسين (ع) ناامن است. وليد بن عتبه، نيمه شب امام (ع) را براي بيعت خواست. امام متوجه اوضاع شدند و از وليد دو روز فرصت خواستند. اين اتفاقات در 27 رجب واقع شد و امام در سحرگاه 28 رجب به همراه خانواده خود از مدينه خارج شدند. در زمان خروج سه ملاقات داشتند. يکي از آنها با محمد بن حنفيه است.

محمد بن حنفيه کيست؟

محمد بن حنفيه فرزند امير المؤمنين علي (ع) است. اما چرا به او  محمد بن حنفيه مي گويند؟ مادر او "خوله حنفيه" دختر "قيس بن جعفر" است. جناب محمد بن حنفيه را به طائفه ي مادر نسبت داده اند. محمد، انساني شجاع، دلير، با ذکاوت و مورد وثوق علي (ع) بود. در بيان شجاعت او، مي توان به جنگ جمل و صفين مراجعه کرد. تبلور شجاعت ايشان در جنگ صفين است. جناب محمد بن حنفيه، ارادت بسياري به حضرت سيدالشهداء (ع) داشت. پس از شهادت امام (ع)، عده ي زيادي به او گرايش پيدا کردند. طايفه کيسانيه از گروههاي علاقمند به او بودند که اعتقاد داشتند مهدي موعود همان محمد بن حنفيه است، او نمرده و در جايي پنهان شده است. زمانيکه خداوند اراده کند خواهد آمد.

امام در اولين ملاقات، با برادر بزرگوارشان محمد بن حنفيه صحبت کردند. محمد به امام عرض کرد: "آقاي من! بيشترين خيرخواهي ام براي شما و خاندان شماست. من خيرخواهتان هستم." امام فرمودند: « اين خير خواهي تو چگونه شامل حال من مي شود؟ » عرض کرد: "شما محبوبترين مردمان و شايسته ترين افراد نزد من هستيد که برايتان خيرخواهي کنم. توصيه مي کنم اکنون - معاويه مرده است- از بيعت با يزيد دوري کنيد. نمايندگان خود را به سرتاسر بلاد اسلامي گسيل کنيد تا آنها نظر شما را اعلام کنند. اگر همه مردم نسبت به شما توافق کردند، آنگاه رهبري خود را رسماً اعلام کنيد و اگر اختلاف کردند و نپذيرفتند، هيچ چيزي از ارزشهاي الهي و انساني شما کم نمي شود. ولي من مي ترسم که مردم در مورد شما اختلاف کنند. عده اي به طرفداري شما و عده اي به مخالفتتان برخيزند. آنگاه اين دو گروه با هم مبارزه کنند و آن چيزي که در اين هنگام از همه بدتر است خون مبارک و شخصيت و حرمت شماست. هرگز در اين اختلاف، وارد جنگ نشويد."

امام فرمودند: « الان به کجا بروم؟ » گفت: "من پيشنهاد مي کنم به مکه برويد. اگر آنجا را محلي امن ديديد، بمانيد و به کارهايي را که عرض کردم برسيد. امام (ع) در حق او دعا کردند و فرمودند: « خدا به تو خير بدهد. تو در حق ما خير خواهي کردي. »

وقتي به تاريخ کربلا مراجعه کنيم، مي بينيم محمد بن حنفيه با امام حسين (ع) همراه نبوده است! با توجه به مطالعاتي که در اين زمينه انجام داده ام توجيهاتي از تاريخ و روايات بدست آورده ام. اما دو توجيه در اين مسئله را بيشتر مي پذيرم.

1- توجيه اول اين بود که امام حسين (ع)، محمد بن حنفيه را مأمور کردند تا در مدينه بماند و به وي فرمودند: « اين افرادي که با من همراهند، عزيزان من هستند. رأي آنها رأي من، گوشت آنها گوشت من، خون آنها خون من است.- حضرت با اين جمله، نهايت ارتباط عاطفي خود را با خاندان و اصحابشان بيان مي کنند- تو براي من نگران نباش. ماندن در مدينه مانعي ندارد. بمان و  گزارش حال مردم مدينه را دقيقا به من برسان» يعني محمد بن حنفيه چشم امام (ع) در مرکز بلاد اسلامي- مدينه- است.

2- توجيه دوم در رساله ي "مهنائيه" علامه حلي در پاسخ به سؤال سيد مهنا آمده که پرسيده بود: آيا محمد بن حنفيه از نظر اعتقادي با فرزندان حضرت زهرا (س) مشکلي داشته است؟ علامه فرمود: او مشکلي نداشته است. سيد مهنا مي پرسد: اگر مشکلي نداشته، چرا در اين سفر همراه نبوده است؟ علامه پاسخ مي دهد: ظاهرا محمد حنفيه داراي قدرت بازو و پنجه هاي بسيار قوي بوده است. اين قدرت پنجه، مورد چشم زخم از سوي حسودان قرار مي گيرد و بدن او فلج مي شود و به اين ترتيب جهاد از او ساقط مي شود. اين توجيه هم معقول است. هم قدرت او در جنگ صفين نقل در تاريخ است و هم چشم زخم در قرآن تأييد شده است.

اين دو توجيه در پاسخ به عدم حضور محمد حنفيه در رکاب امام حسين (ع) نقل شده است.

دومين ملاقات امام (ع) با برادر ديگرشان "عمر اطرف" است. عمر اطرف فرزند علي بن ابي طالب (ع) و برادر امام (ع) است. او زمانيکه فهميد امام (ع) مي خواهند مدينه را ترک کنند، به امام عرض کرد: "از برادرم ابامحمد حسن بن علي(ع) شنيدم که از پدرمان ...

در اينجا بود که نتوانست حرف خود را ادامه دهد. بغض گلويش را  گرفت و شروع به گريستن کرد. وقتي اشک از چشمانش جاري شد امام (ع) کلام را آغاز کردند و فرمودند: « مي خواهي بگويي که برادرم از پدرم نقل کرده که حسين (ع) در اين سفر کشته خواهد شد؟ » گفت: "حرف شگفتي زدي! بلي. همين پيام را دادند" حضرت فرمودند: « فکر مي کني نمي دانم سرنوشت من در اين سفر چيست؟ مي دانم سرنوشتم چيست. اما قضاي الهي است و بايد بروم »

3- سومين ملاقات حضرت سيدالشهداء (ع) با ام المؤمنين جناب ام سلمه سلام الله عليها بود.

ام سلمه کيست؟

ام سلمه از اولين کساني بود که بهمراه جعفر بن ابيطالب به يمن مهاجرت کرد. همسرش که به شهادت رسيد به مکه بازمي گردد و پس از مدتي به مدينه مي رود. شرايطي پيش مي آيد که پيامبر با او ازدواج مي کنند. او فدوي حضرت زهرا (س) بود و تنها کسي بود که در قضيه فدک، نزد غاصبين رفت و به نفع حضرت شهادت داد. در پاسخ به او گفتند شهادت يک زن مقبول نيست. حضرت زهرا (س) در وصف جناب ام سلمه به آنها فرمودند: « اين زن، کسي است که پيامبر در باره اش فرمودند: او اهل بهشت است »

حضرت سيد الشهدا (ع) قبل از عزيمت خود نامه اي خطاب به جناب ام سلمه نوشتند و او را با عبارت "يا اماه" يعني مادر خطاب کردند. متن نامه ي امام (ع)، وصايت امامت است. يعني امام بعد از خود را مشخص کردند. امام (ع) نامه را به ام سلمه داده و به فرمودند: « اين نامه را نگهدار، هر کس اين نامه را از تو طلب کرد، شک نکن که او امام بعد از من است » بعد از واقعه ي کربلا، وقتي اسراء به مدينه آمدند امام علي بن الحسين زين العابدين (ع)، او را خواستند و فرمودند: « يا اماه! نامه اي را که پدرم به رسم امانت به تو داده به من بازگردان » لذا اولين شاهد بر امامت امام زين العابدين (ع) جناب ام سلمه است. از اين واقعه ي تاريخي معلوم مي شود که چرا امام عليه السلام، ام سلمه را همراه خود نبردند. اگرچه ام سلمه از زنان اهل بيت است، اما براي تداوم نسل امامت، حضور او لازم است تا وصايت امامت به اين بانوي عظما داده شود.

ام سلمه هنگام عزيمت امام حسين (ع) به محضر ايشان شرفياب شد و عرض کرد: « فرزندم! با سفر خود به عراق مرا محزون مکن. از جدت رسول خدا (ص) شنيدم که فرمودند: حسين من در عراق، در سرزميني که کربلا نام دارد با لب تشنه کشته مي شود » امام، کلام ام سلمه را قطع کرده و ادامه دادند: « وَ قَد شاءَ الله عَزَّ وَ جَلّ اَن يَراني مَقتولاً مَذبوحاً ظُلماً وَ عُدواناً » خداوند اراده کرده تا مرا در راه خودس کشته، مقتول، سربريده و مذبوح از ستم و کينه و دشمني ببيند. و ادامه دادند: « وَ قَد شاءَ اَن يَري حَرَمي وَ رَهطي و نِسائي مُشَرَّدين و َاطفالي مَذبوحين، مَظلومين ،مَأسورين، مُقَيَّدين وَ هُم يَستَغيثون فَلا يَجِدونَ ناصراً وَ لا مُغيثا » و خداوند اراده کرده که اهل حرم مرا، زنان و مخدرات مرا آواره ببيند، بعضي از اطفال من ذبح شوند، بعضي از فرزندان من در قيد اسارت باشند در حاليکه از مردم کمک مي خواهند، اما مردم از کمک کردن ابا مي کنند. اين سومين ملاقات و مهمترين ملاقات حضرت بود.

بسياري از اخبار کربلا قبل از وقوع آن، از جناب ام سلمه نقل شده است. شيخ مفيد در کتاب ارشاد نقل مي کند که زمين پست شد، همه ي کوهها کنار رفتند. چشمان ام سلمه به واقعه کربلا- که هنوز اتفاق نيفتاده- افتاد. ام سلمه بيهوش شد. رسول خدا قبل از رحلت خود، مشتي از خاک کربلا را به ام سلمه دادند و فرمودند: « هرگاه از خواب برخاستي و ديدي اين خاک قرمز شده، بدان حادثه واقع شده و حسين مرا کشته اند » ام سلمه پس از اين ماجرا، تا روز عاشوراي سال شصت و يک هجري در اضطراب بود.

به هر صورت، امام (ع) خائفاً يَتَرَقَّب از مدينه حرکت کرده و در شب جمعه سوم شعبان سال 60هجري وارد شهر مکه شده و به خانه عباس بن عبدالمطلب- عموي پيامبر- نزول اجلال فرمودند. در اين سفر برخي به امام (ع) مي گفتند که شما هم مثل عبدالله بن زبير از بيراهه برويد اما امام در پاسخ فرمودند: « قسم به خدا که من از راه راست منحرف نمي شوم، تا زماني که خدا قضايش را بر من جاري سازد »

زمانيکه امام حسين (ع) به مکه رسيدند، اين آيه را تلاوت کردند: « وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَن يَهْدِيَنِي سَوَاء السَّبِيلِ»  زمانيکه موسي از مصر خارج شد و به مدين رسيد عرض کرد اميد دارم که خداوند مرا هميشه در راه راست نگهدارد.

مراد امام از قرائت اين آيه در ورود به مکه اين بود که نشان دهد که از ياد خدا و راه خدا غفلت نمي کنند. شاهد اين امر، زماني است که حضرت در قتلگاه سر به سجده گذاشتند و فرمودند: « الهي رضاً بقضائک » وگرنه صراط مستقيم، صراط قرآن و اهل بيت است و دليلي ندارد کسي که خود از مصاديق ثقلين است، دچار غفلت شود.

 

تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود-امام رضا(ع)


امام رضا(ع)-مدح
 
تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود
شیر هم در پای چشمان تو آهو می شود
 
نیست فرقی بین ربّ و عبدِ عین رب شده
گاه ذکرم یا رضا و گاه یا هو می شود
 
مِهر تو در سنگ هم کار خودش را می کند
شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می شود
 
تو به ما پا می دهی و ما کلیمت می شویم
لال هم در این حرم مرغ سخنگو می شود
 
دست خالی بودن ما نیست کتمان کردنی
دست ما هر بار سائل می شود، رو می شود
 
چشم جاری از تمام چشمه ها بالاتر است
آب سقاخانه هم محتاج این جو می شود
 
این مژه هایم اگر پیش تو باشد بهتر است
لااقل یک گوشه از صحن تو جارو می شود
 
پنجره پولاد تو آخر شفایم می دهد
باز هم در صحن های تو هیاهو می شود

ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم-حضرت معصومه(س)


حضرت معصومه(س)-مدح

ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم
هر صبح با حسين شما در تكلميم

ما شیعه ولایت مولا، نسب نسب
سلمان پابرهنه اي از نسل چندميم

گاهي ميان خنده خورشيد گريه ايم
گاهي ميان گريه زهرا تبسميم

همسايه حريم تو همسايه خداست
پس صد هزار شكر كه همسايه قميم

آن قدر عاشقان و بزرگان و عالمان
دلداده تواند كه ما بين آن گميم

اي دست گير صبح قيامت سرم فدات
هم خانواده هم پدر و مادرم فدات
بالاتر از پريدن پرهاست بام تو
ماها نمي رسيم به شان مقام تو

خم مي شود تمامي دنيا برابرت
اي احترام آل عبا احترام تو

بايد هزار بار نشست و بلند شد
وقتي كه مي رسند بزرگان به نام تو

اين شان توست حرمت توست احترام توست
گوید اگر "فداک ابوک" امام تو

آباد گشت قلب زمين زير پاي تو
آباد گشت مسجد دين با كلام تو

يعني تمام هستي دين مال فاطمه است
يعني تمام ملك زمين مال فاطمه است

تو آمدي كه رحمت دنياي ما شوي
منجي تا قيامت كبراي ما شوي
ما مرده ايم و تو نفست مرده زنده كن
پس واجب است اين كه مسيحاي ما شوي

تو خانمي و جلوه بالاي هر سري
اصلاً عجيب نيست كه آقاي ما شوي

تو آمدي كه با بركات نسيمي ات
روزي يا امام رضاهاي ما شوي

اصلاً قرار بود در ايران زمين ما
چون فاطمه بيايي و زهراي ما شوي

مهمان چند روزه ايران خوش آمدي
همشيره امام خراسان خوش آمدي

شهر تو آشيانه ي امن امام هاست
گلدسته ات مطاف شب و روز انبياست

بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو
اين آستانه اي ست كه باب الرضاي ماست

روي در حريم تو این را نوشته اند
" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست

این جا به احترام قدم نه، که از شرف
گيسوي حور و بال ملك فرش زير پاست

اين جا مس تو را به نگاهي طلا كنند
تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"1

اينجا مدينه دگر آل فاطمه است
اينجا دل شكسته به دنبال فاطمه است

ما را برای گدایش شدن آفریدند-حضرت معصومه(س)


حضرت معصومه(س)-مدح و مناجات

ما را برای گدایش شدن آفریدند
قمری آب و هوایش شدن آفریدند

او را برای طواف و برای عروج و
ما را برایِ برایش شدن آفریدند

این خانم با کرم، محترم را برای
وقف امام رضایش شدن آفریدند

اصلاً تمامی ایران زمین را برای
ملک خصوصی پایش شدن آفریدند
×××

هر چند نانی نداریم، گندم که داریم
گیرم مدینه نرفتیم ما قم که داریم

زهرا حضورش نیازی به مردم ندارد
اصلاً ظهورش مدینه و یا قم ندارد

بالی که این آسمان را ندارد چه دارد؟
آن کس که این آستان را ندارد چه دارد؟

من حاجتم را به دست مسیحا ندادم
بال و پرم را به این آسمان ها ندادم

قمری ام و در کرم خانه لانه گرفتم
من حاجتم را از این آستانه گرفتم
×××
عصمت تباری که همسایه اش را ندیده
همسایه اش نیز هم، سایه اش را ندیده

بانوی والا مقامی که ما فوق نور است
خورشید هفت آسمانی که ما فوق نور است

جبریل حتی حریف کمالش نمی شد
آیینه هم رو به رو با جمالش نمی شد

پروازها با قنوتش به بالا رسیدند
اعجازها با نگاهش به این جا رسیدند

غیر از خدایا خدایا صدایی ندارد
روی زمین غیر محراب جایی ندارد

سجاده اش با مناجات کردن گره خورد
گهگاه با نور خیرات کردن گره خورد

در بارگاه جلالی، تعبّد، تعبّد
در آستان کمالی، تهجّد، تهجّد

امروز باران ترینِ عنایت به دستش
فردا فراوان ترینِ شفاعت به دستش

با لطف بسیار دست بگیری که دارد
چه خوب تا می کند با فقیری که دارد

خورشید شب های تنهای محتاجی ماست
یا رحمة الله فردای محتاجی ماست

بالا پریدند پرهای ما با نگاهش
چه سر به زیرند سرهای ما با نگاهش

از یک طرف دخترِ مردِ مشکل گشاهاست
از یک طرف خواهرِ آبروی گداهاست

او حلقه ی اتصال رضا با جواد است
باب الحوائج ترینی که باب المراد است

وقتی که می خواست از خانه اش در بیاید
یعنی به سمتِ حریم پیمبر بیاید

دور و برش از برادر برادر قرُق بود
راه از پسر های موسی بن جعفر قرُق بود

دست پسرهای موسی بن جعفر نقابش
پای پسرهای موسی بن جعفر رکابش

تا چادرش خاکی از ردّ پایی نگیرد
تا معجر با حجابش به جایی نگیرد
×××
او آمد و مایهٔ افتخار همه شد
دسته گل مریمی بهار همه شد

گیرم نبودیم اما سلامش که کردیم
گیرم ندیدیم، ما احترامش که کردیم

ما سر بلندیم از این که گلابش نکردیم
با ازدحام سر کوچه آبش کردیم

او آمد و طرز خواهر شدن را نوشت و...
قربانِ قبل از برادر شدن را نوشت و...

چه خوب شد که مسیرش به مقتل نیفتاد
چه خوب تر بارها از روی تل نیوفتاد

گودالی از کشمکش های لشکر ندید و...
ای وای! بالای سرنیزه ها سر ندید و...

ای وای از آن خواهری که برادر ندارد
بوسه زند بر گلویش اگر سر ندارد

درمانده ترین مردم در قیامت !

درمانده ترین مردم در قیامت !


انسان تا زمانی که زنده است، باید از مال خود انتفاع مادی و دنیوی داشته باشد و از آن برای فراهم کردن توشه آخرت استفاده کند و بتوان آن جا را قبل از رفتنش آباد کند.


قیامت

امام سجاد علیه السلام در بیانی پیرامون حقوق مال می فرمایند:

و لا تۆ ثِرَ به علی نفسِکَ مَن لَعلَّه لا یَحمدُکَ و بالحَریِّ اءَن لا یُحسنَ خلافَتَه فی ترِکَتِکَ و لا یعمَلَ فیه بطاعَةِ ربِّکَ فتکون معینا له علی ذلک و بمَا اءَحدَثَ فی مالِکَ اءَحسَنَ نظرا لنفسِهِ فیعملَ بطاعَةِ ربِّه فَیَذهَبَ بالغنیمَةِ و تَبوءَ بالاثمِ والحسرَةِ والنَّدامَةِ مع التَّبِعةِ

این عبارت ها بیان می کنند که انسان تا زمانی که زنده است، باید از مال خود انتفاع مادی و دنیوی داشته باشد و از آن برای فراهم کردن توشه آخرت استفاده کند و بتوان آن جا را قبل از رفتنش آباد کند.

انسان در این دنیا مسافر است و قصد سفر به جایی را دارد که قرار است برای همیشه در آن جا اقامت گزیند؛ طبیعی است اگر وکیل یا نماینده ای دارد که متولی تدارک مسکن و وسایل رفاه و آسایش او است، آنچه را که همراه دارد، باید همه را به او بسپارد تا نماینده و وکیل او، در آن جا همه امکانات زندگی را برای وی فراهم کند.

سرمایه های مادی و مالی انسان و عالم اخرت برای او چنین حالتی دارد. اما اگر این انسان نه در دنیا از منافع این مال استفاده كرد و فقط سعى كرد كه بر مقدار آن بیفزاید، جز خسران و ضرر چیزى حاصل نخواهد كرد.

آنچه كه امام علیه السلام به انسان مى آموزند و انسان را به آن تنبه مى دهند این است كه مال، حقى بر تو دارد و حق مال این است كه طورى از آن منتفع شوى كه وقتى از دنیا مى روى در آخرت بتوانى از آن بهره مند شوى.

وارث انسان پس از مرگ، گاه فرزندان انسان، گاه همسر او و گاهى بستگان دورتر و حتى حكومت ها و دولت ها هستند.

اگر انسان، مال پرست و مال دوست شد، طبعا زمام اندیشه، فكر، حركت و رفتار خود را به دست آن خواهد داد و به طور طبیعى از جاده اعتدال خارج خواهد شد

ورّاث معمولا دوگونه اند: گاهى افرادى هستند كه از این مال و ثروت بادآورده در گناه و حرام و امور خلاف و براى آنچه كه ضرر به اجتماع و انسان هاى دیگر مى رساند، استفاده مى كنند و مال را وسیله گناه و عصیان قرار مى دهند كه نتیجه اش عقاب و عذاب مالك آن است؛ چرا كه این مال را گذاشته و پیشاپیش ورثه را در انجام گناه و معصیت كمك كرده است، امام سجاد علیه السلام فرمودند:

فتكونَ معینا له على ذلك ؛ ((تو آنها را بر گناه اعانت كرده اى)).

گاهى ورثه، انسان هاى صالح و شایسته اى هستند كه برخلاف خود انسان كه از آن مال استفاده نكرده است، این مال را در مسیر اطاعت الهى مصرف مى كنند. آن وقت زحمتش را مالك كشیده است و بهره و غنیمت را دیگران برده اند و آنچه براى مالك مى ماند گناه، افسوس، پشیمانى و عقاب اخروى است.

در ((غررالحكم)) روایتى از حضرت امیرالمۆمنین علیه السلام نقل شده كه داراى تعبیرهاى بسیار زیبایى است و شاید بتوان گفت كه كلام امام سجاد علیه السلام هم برگرفته از همین فرمایش جد بزرگوارشان باشد؛ چون همه آنها از یك زاویه به عالم آفرینش مى نگرند و حقایق نزد همه این بزرگواران به یك گونه مجسم است. حضرت مى فرمایند:

انَّ اءعظمَ الناس حسرة یوم القیامةِ رجل اكتسَبَ مالا مِن غیر طاعَةِ الله فَوَرَّثَه رجلا اءنفَقَه فى طاعَةِ الله فَدَخَلَ به الجَنَّةَ و دخلَ به الاءَوَّلُ النّار(1).

قیامت

«هنگام قیامت، درمانده ترین مردم، در حسرت و ندامت كسى است كه مالى را از مسیر حرام به دست آورده است، خودش مصرف نكرده و بعد این مال به كسى دیگر به ارث رسیده است كه او، آن را در راه اطاعت الهى مصرف كرده و بهشتى شده است، در حالى كه صاحب اصلى مال وارد آتش ‍ مى شود».

یعنى وارث او انسان زیرک و فهیمى بوده و مال را در مسیر اطاعت الهى مصرف كرده و به وسیله آن، وارد بهشت شده است، اما آن كسى كه این مال را از راه غیرحلال جمع كرده، به ارث گذاشته و مرده است، وارد آتش شده است.

در قیامت او مى ایستد و مى بیند این اموال او بوده و دیگرى منفعت آن را مى برد. یعنى به وسیله این مال سعادت اخروى نصیب دیگرى شد و شقاوت نصیب او گردیده است.

حضرت امیرالمۆمنین علیه السلام در تعبیر دیگرى مى فرمایند:

انَّ الَّذى فى یَدَیك قد كان له اءهل قبلك و هو صائِر الى مَن بعدك و انَّما اءنتَ جامع لاءحد رجلَین اءمَّا رجل عمِلَ فیما جَمَعتَ بطاعةِ الله فسَعِدَ بما شَقیتَ به اءو رجل عملَ فیما جمعتَ بِمَعصیَةِ الله فَشَقىَ بما جَمَعتَ و لیس ‍ اءَحد هذَینِ اءهلا اءن تُۆ ثرَه على نفسكَ و لا تحملَ له على ظهرِكَ(2).

مالى كه الان در دست تو است، در گذشته صاحبان دیگرى داشته است. از دست تو نیز درمى آید و به دست دیگران مى رسد. تو در واقع مال را براى دو طایفه جمع مى كنى: یا براى كسى كه این مال را در راه اطاعت خدا مصرف مى كند و به وسیله آنچه تو با آن بدبخت شدى سعادتمند مى شود؛ یا براى كسى كه با مال تو، معصیت خدا را كرده و بدبخت شده است. حال آن كه هیچ یك از این دو طایفه از تو سزاوارتر نیستند. آیندگان را بر پشت خود سوار مى كنى و سنگینى اعمال آنها را تو باید متحمل شوى! آنچه را كه به دست مى آورى، لذت دنیایى و منفعت اخرویش را براى خود حاصل كن.

این كلام امام امیرالمۆمنین علیه السلام فرمایش امام سجاد علیه السلام را خوب روشن مى كند كه فرمودند:

و لا تۆ ثِرَ به على نفسكَ مَن لعلَّه لا یحمَدُكَ

((كسى كه تو را حمد نمى كند؛ تو را سپاس نخواهد كرد)).

سپاس در این جا، سپاس زبانى نیست، بلكه شكر عملى است؛ او به گونه اى این مال را مصرف كند كه حداقل براى تو صدقه جاریه شود.

مهم این است كه انسان بتواند در اداى حقوق مال، وظیفه خود را به نحو احسن بشناسد و بدان عمل كند؛ و طریقه نیكوى آن نیز همان بود كه امام علیه السلام بیان فرمودند كه مال را اولا از مسیر حلال به دست آورد، ثانیا در مسیر حلال نیز مصرف كند. در تدارك مال، حرص و ولع به خرج ندهد كه سایر وظایف انسانى او تعطیل شود. نكته دیگر این كه نكند دیگرى با زحمت هاى او سعادتمند بشود و یا با آنچه كه او جمع آورى كرده براى خود بدبختى بیافریند كه او را هم در این بدبختى شریك گرداند، اما خود، از آن مال بهره دنیوى و اخروى نبرد.

اگر این انسان نه در دنیا از منافع این مال استفاده كرد و فقط سعى كرد كه بر مقدار آن بیفزاید، جز خسران و ضرر چیزى حاصل نخواهد كرد

این بحث را با ذكر روایتى از امیرالمۆمنین علیه السلام پى مى گیریم كه مى فرمایند:

المال یَعسوبُ الفُجَّار(3)؛ ((مال، فرمانرواى خطاكاران است)).

یعنى این دو با هم تلازم دارد. اگر انسان، مال پرست و مال دوست شد، طبعا زمام اندیشه، فكر، حركت و رفتار خود را به دست آن خواهد داد و به طور طبیعى از جاده اعتدال خارج خواهد شد.

نتیجه این است كه وقتى انسان در تشخیص خطا كرد، زمام اندیشه و فكر خود را به جاى این كه به دست زمامدار حقیقى خود بدهد به دست نفسانیات و غرائز خود مى دهد و حب مال، جاه، غریزه شهوت، غریزه خشم و... فرمانرواى انسان مى‌شود و انسان را از مسیر طبیعى و عادى خارج مى كند. این حاكم، انسان را به همان سمتى هدایت مى كند كه خود مى خواهد. بعد از این مهم نیست كه انسان چه راهى برود؛ چون مسیر صحیح انسانیت یك راه بیشتر نیست و راه هاى غیر آن باطل است.

قیامت

در همه جاى قرآن، نور به صورت مفرد ذكر شده است، اما ظلمت به صورت جمع آمده است:

الله نورُ السَّموات و الاءَرض (4).

«خداوند نور آسمان ها و زمین است».

یخرجهُم مِن الظُّلمات الى النُّور(5).

«آنها را از ظلمت ها، به سوى نور بیرون مى برد».

یُخرجهم مِنَ النُّور الى الظُّلمات (6)

«آنها را از نور، به سوى ظلمت ها بیرون مى برند».

هر جا كه ظلمت و نور با هم آمده است، نور به صورت مفرد و ظلمت به صورت جمع آمده است. دلیلش هم روشن است؛ بیشتر از یك راه صحیح و مستقیم، براى رسیدن به هدف نهایى و غایى خلقت ما وجود ندارد؛ اما راه هاى انحرافى و كج و معوج متعدد است.

در هندسه وقتى مى خواهیم خط مستقیم را تعریف كنیم، مى گوییم:

كوتاه ترین فاصله بین دو نقطه را خط مستقیم مى گویند؛ اما خطوط غیرمستقیم و منحنى تعریف خاصى ندارند و به هرچه مستقیم نباشد خط غیرمستقیم مى گویند و مى توانند به هر سمتى باشند بدون این كه مبدا یا مقصد خاصى را تعقیب كنند.

بنابراین، مهم نیست كه انسان وقتى از مسیر اعتدال خارج شد چه راهى را انتخاب كند؛ چون همان طور كه گفتیم راه صحیح و مستقیم یكى بیشتر نیست.

یكى خط است از اول تا به آخر                            بر او خلق خدا جمله مسافر

پی نوشت ها:

1-تصنیف غررالحكم، ص 166، حدیث 2347

2- تصنیف غررالحكم، ص 368، حدیث 8334

3- تصنیف غررالحكم، ص 367، حدیث 8294

4- سوره نور، آیه 35

5- سوره بقره، آیه 257

6- سوره بقره، آیه 257